تبليغاتX
 خـــــانـــــه دل
خـــــانـــــه دل
گاه قلم بر دست میگیرم و می اندیشم و می خواهم آنچه در دل دارم به گوش قلم بخوانم
خـــــانـــــه دل

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم

از این پس به جز او خدا کسی را نداری

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
دوستان خوبم
نوشته هاي منتخب وبلاگ
دسته بندي مطالب وبلاگ
دلنوشته های ارغوان
داستانهای ارغوان
عاشقانه های ارغوان
مناسبتهای ویژه
پشتيباني

دوستان عزيزم ساعات خوشي را براي شما آرزو مندم .

پشتيبان همه
الله
خدايا همه مريضها و گرفتارها را نجات بده..آمين
تريبون آزاد

تريبون آزاد

 

سلام سلام ،صدتا سلام ، اميدوارم همگي خوب و خوش باشيد و بهترين روزها رو سپري كنيد. اين پست رو براي اين گذاشتم كه همه عزيزاني كه تو اين مدت منو مي شناسيد و بيشترين لطف رو به من داشتيد و بهم سر زديد،هر شناختي از من پيدا كرديد بيان كنيد.دلم ميخواد بدونم چطوري منو شناختيد و نظرتون برام قابل احترامه.هم انتقاد هم پيشنهاد رو مي پذيرم .پس كاملا راحت حرف دلتون رو بيان كنيد.

*بهترين چيست همون رو براتون آرزو ميكنم*


[ ]
+
مادر بهترین هدیه خدایی روزت مبارک.

 

غروب بود آروم و بيصدا يه گوشه اي نشسته بود و به اطراف نگاه مي كرد ،نگاهش رو كه برگردوند،چشماي خستش به صفحه تلويزيون افتاد.مجري برنامه در مورد روز مادر خبر ميداد. گزارش خبرنگار برنامه هم در مورد روز مادر بود.

آه سردي كشيد ، ياد اون روز شوم افتاد كه تنها پسرش كسي كه همه عشق روزهاي جووني و اميد روزهاي پيريش بود رو خدا ازش گرفت. نتوست خودش رو كنترل كنه و اشك از چشماش سرازير شد.

اون روز توي زلزله همسرش و امير رو از دست داد و تنهاي تنها شد.جسد همسرش رو پيدا كرد ولي هرچي گشت نتونست ردي از اميرش پيدا كنه.همينطوركه اشك مي ريخت ، ليلا پرستار آسايشگاه  با ذوق و شوق زياد به طرفش اومد وقتي ديد داره گريه ميكنه.بغلش كرد مادر خطابش كرد و دستش رو بوسيد.

گفت: مادر چرا گريه مي كني ؟مي خواستم خبر خوبي بهت بدم .اشكاشو پاك كرد چشماي خستش رو به صورت زيباي ليلا دوخت و گفت:چه خبري عزيزم؟

گفت:فردا جشن عقد من با يكي از همشهريهاي شماست.ميخوام تو آسايشگاه جشنمو برپا كنم.

دلش لرزيد در حاليكه ليلا رومي بوسيد ،پرسيد جدي ميگي؟بهش تبريك گفت و در آغوش گرفتش.

فرداي اون روز همه دوستان ليلا فضا رو آماده برپايي جشن كردند.همه جمع شدند و منتظر آمدن ليلا بودند.

وقتي ليلا و همسرش وارد شدند به جلو رفت تا تبريگ بگه.وقتي چشماش به چشماي امير افتاد رنگش پريد از شوق زبونش گرفته بود باورش نميشد.خداي من ليلا اين امير منه اين همونيه كه يه عمر براي پيدا كردنش دويدم و حسرت ديدنش رو كشيدم .امير هم كه چهره جواني مادر رو با الان مقايسه كرد فرياد زد و گفت خدايا شكرت اين مادر منه.ليلا خدا تورو به من داد تا از طريق تو مادرم رو پيدا كنم.اون روز بهترين روز براي ليلا و امير و مادرش بود.

مامان نازم و همه مادراي دنيا روزتون مبارك .دستتون رو ميبوسم و خدا رو به خاطر بهترين هديه اي كه بهمون داده شكر ميكنم.مادراني هم كه در قيد حيات نيستند روحشان شاد. 


[ داستانهای ارغوان ]
+
مجنون به ليلي نميرسه (جدايي يك قانون است)

وقتي افسانه به همراه خانواده اش منزل مهران را ترك كرد دوباره دلتنگ شد.مدتي بود كه به مهران علاقمند بود و براي ثابت كردن اين علاقه هركاري ميكرد،ولي مهران بي خيال از اين علاقه سعي   مي كرد خيلي عادي با او برخورد كنه.فاصله بين محل زندگي آنها اين دلتنگي رو بيشتر مي كرد.

تمام مسير جاده را به ياد مهران اشك ريخت و تصميم گرفت تو ديدار بعدي علاقش رو بيان كنه، غافل از اينكه اين ديدار باعث شده بود كه مهران هم به او علاقمند شود.

هنوز چند ساعتي ار رسيدن افسانه نگذشته بود كه تلفن زنگ زد. افسانه با شنيدن صداي مهران تعجب كرد.مهران گفت:دلواپس بودم ، ميخواستم ببينم رسيديد يا نه؟

اين جمله اميدي دوباره براي افسانه شد ، با تكرار اين جمله به خودش اطمينان مي داد كه اين علاقه دوطرفه است.تا اينكه زنگ زدن مهران تكرار شد و بعد از چند بار ديدار بالاخره ترس و ترديد بيان اين عشق رو كنار گذاشت و علاقه پاكش رو به افسانه بيان كرد.

تازه فهميده بودند كه هردو چقدر بهم علاقمندند.

مدتي همه چيز خوب گذشت، اگر فاصله بين دو شهر زياد بود ولي تماسهاي تلفني پي در پي آنها تا حدي همه چيز رو عادي مي كرد.

وقتي خانواده افسانه از اين علاقه با خبر شدند ، اين ارتباط را محدود كردند و مانع تماسهاي آن دو بودندكه اين دلتنگيشون رو دامن مي زد.ولي به همين رابطه كم هم راضي بودند با اينكه اختلاف طبقاتي با هم داشتند ولي به اميد رسيدن به هم،روياهاي قشنگي رو براي آيندشون مي ساختند.

تا اينكه مهران متوجه شد خانواده افسانه قصد مسافرت خارج از كشور را دارند و تصميم دارند كه افسانه را براي ادامه تحصيل در يكي از دانشگاههاي معتبر ثبت نام كنند.اينجا بود كه كاخ آرزوهاي مهران در هم شكست. با اينكه افسانه مي گفت هيچ چيز تغيير نكرده و هيچ چيزي اين علاقه رو كم يا محدود نميكنه ولي مقدمه چيني سفر و نزديك شدن زمان آن افسانه رو نسبت به مهران سردتر مي كرد واين باعث آزار وشكستن مهران مي شد.

مهران از نظر مالي موقعيت آنچناني براي رفتن نداشت و مجبور شد همه چيز رو به دست سرنوشت بسپاره و افسانه رو براي رسيدن به موفقيت رها كنه.

افسانه رفت با اين اميد و وعده كه بر مي گرده ومهران منتظر ماند تا ببينه روزگار چه سرنوشتي براشون رقم ميزنه.

 


[ داستانهای ارغوان ]
+
عشق مادری قابل انکار نیست

دربرابر اصرار زياد من براي ديدن مادرش فقط گفت:چشم.

وقتي به سيما گفتم بغضش تركيد،سيما  پنج سالي بود كه دو فرزندش رو كه بعد از طلاق ازش جدا كرده بودند نديده بود و حالا بعد از چندسال انتظار به اين اميد بود كه يلدا و عطا متوجه بي گناهي مادرشان شوند و براي ديدن او اقدام كنند .

سيما و رضا با علاقه با هم ازدواج كردند ، وقتي پدر سيما با ازدواج آن دو موافقت كرد كل فاميل تعجب كردند.ولي او با عشق و علاقه با دار و ندار رضا زندگي كرد و هر روز زندگيش رو بهتر از روز قبل كرد .پدرش هم آنها را حمايت مي كرد و با ديدن خوشبختي آنها از اين حمايت لذت مي برد. با آمدن يلدا زندگي شيرينتر شد و بعد از چندسالي با حضور عطا اين شيريني چند برابر شد. زندگي خوبي داشتند از نظر مادي هم اوضاع خوبي داشتند. هرچقدر وضع مالي رضا بهتر ميشد ،عشق و علاقه اش به سيما كمتر ميشد ، تا اينكه با تهمت زدن و بدرفتاري با سيما و از طرف ديگر حضور كسي كه قصد ازدواج با او را داشت،سيما رو مجبور به ترك زندگيش كرد و بعد از دوسال كشمكش و تهمتهايي كه به او زد ، از هم جدا شدند.

هنوز حكم دادگاه عملي نشده بود كه رضا با خانم مورد علاقه اش ازدواج كرد و زندگي خود را از فرزندانش جدا كرد. سيما رفت و فرزندانش را به اجبار حكم دادگاه به رضا سپرد.

رضا مانع ملاقات مادر و فرزندانش ميشدو با اصرار و جنجالهايي كه به وجود آمد بعد از چند سري ،اين ديدارها قطع شد و الان پنج سال از اون ماجرا مي گذرد و در اين مدت سيما براي ديدار فرزندانش لحظه شماري ميكرد.

امروز كه رضا ،راضي به این ديدار شد، به اين علت است كه كسي كه  زندگي سيما و فرزندان و خودش را به خاطر او فنا كرد ،دارو ندارش را برداشته و براي هميشه او را ترك كرده است.

يلدا و عطا تحت تأثير حرف ديگران راضي به ديدار مادرشان نبودند.با تلاش زياد تونستم آنها را راضي كنم و قرار ملاقات رو بگذارم .

وقتي صداي زنگ آمد فكر كردم سيماست، در را كه باز كردم ديدم عطا همراه مادربزرگش پشت در ايستاده ، پرسيدم يلدا؟ با ناراحتي گفت :حاضر نشد بياد.

نميتونستم حالت سيما رو تو اين ديدار تجسم كنم مخصوصا حالا كه يلدا هم نيامده، فقط دعا ميكردم به خير بگذره.

بعد از ده دقيقه سيما زنگ زد ،بدون ذوق اوليه در را باز كردم .بر خلاف تصورم  گفت: اين عطاي من نيست،عطاي من كوچيك بود. گفتم: سيما اين عطا بعد از پنج سال است همه بي اختيار گريه مي كردند.عطا رو در آغوش كشيد و مي بوسيد.گفت: پس يلدا كجاست؟ سكوت كردم.

بي اختيار تلفن رو برداشتم. وقتي جواب داد،گفتم يلدا چرا؟ سكوت كرد .گفتم حاضري با سيما صحبت كني؟گفت بله.گوشي رو به سيما دادم و اتاق رو ترك كردم.

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ توسط ارغوان ارغوان طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

تمام حقوق مادي ومعنوي براي ارغوان محفوظ هست !